دوچرخه جون

خرید بک لینک

عشقولی مامان سلام

نازار مامان سلام

قوربون تو و اون موهای فرفریت بشم من...

زیببببببببببببببببببببا خانوووووووووووووووم لوووووووووند

اگه می دونستم برای خرید یه دوچرخه این همه ذوق می کنی، مطمئن باش که زودتر برات می خریدم... اما چه کنم که روم سیاه... دستم خالی... خیلی هم خالی... اون بابای نامردتون هم الان حدود یه ساله، نه بیشتر از یه ساله که دیگه نفقه نمی ده.... خجالت هم نمی کشه... دو تا بچه رو گذاشته رو دست من، نمی گه این دوتا بچه خرج دارند... الهی که خدا فقط جواب این کارهاشو بده... بخدا بزرگ شید بگید بابا داریم به اسم جفت تون قسم، دیگه اسم تونو نمیارم... شما ها الان کوچیکید نمی دونید من با چه وضع و اوضاعی دارم بزرگتون می کنم... نمی دونید فشار اقتصادی چیه؟ بی پولی چیه؟ قسط معوق چیه؟ ... الهی که هیج وقت هم ندونید...

فقط برای آرامش مامان مهتاب دعا کنید........

خدا جونم خودت کمکمون کن. میدونم که دستت تو زندگی ما سه نفر هست اگر غیر از این بود که معلوم نبود الان سرنوشت ما سه تا چی میشد؟؟؟ خدا ما خیلی بی پناهیم... خودت پناه مون بده... خیلی بی کسیم... خودت همه کس ما بشو... گناه داریم م م... خدا جون به این دو تا بچه صغیر رحم کن... به حق آبروئی که مقربان درگاهت پیش تو دارند، خدا مبادا آبروم بره... مبادا شرمنده ی بچه هام بشم... اینا که نمی دونند نداری چیه؟ نمی دونند خستگی چیه؟ خدا خودت کمکم کن....

نه می شود سرم را به دیوار بکوبم، نه بلند بلند گریه کنم.. آخرمن یک مادرم... جلوی چشم فرزند که نمیشود هرکاری کرد... به هرقیمتی شده باید همه چیز را تحمل کنم... او بچه است... هنوز نمی فهمد کم آوردن یعنی چه.. نمیفهمد حسرت به دل ماندن یعنی چه.. سوختن وساختن یعنی چه.... او هنوز معنای ظلم را نمی فهمد، معنای درد را نمی فهمد... او هنوز کودک است... در دنیای کودکانه ی او درد یعنی زخم شدنِ سر زانوهایش.. و کم آوردن فقط وقتیست که هم بازی ندارد..! دنیایش هنوز قشنگ است... هنوز بی رحمیِ روزگار را نچشیده... نمیخواهم خرابش کنم... اما نمیشود... هر کاری میکنم... به هر دری میزنم... نمیشود.. آخرش یک جای کار می لنگد.. می دانی؟ آدم برای مادرخوبی بودن ، انگیزه میخواهد...! نمیشود چشم روی همه چیز بست و با دلی پر از حسرت واندوهِ چندین ساله، برای کودکی، مادرخوبی بود... نمیشود با تصور آینده ای گنگ... تمام لحظات را بدون نگرانی پیش برد... این حسرت و آه های زیر پوستی، آخرش از یک جایی میزند بیرون... بغض میشود.. سکوت میشود... فریاد میشود... هق هق های یک هویی میشود... که فرزند معصومت با دیدنشان بغضش میگیرد... او که گناهی نکرده... ولی کاش یکی می گفت چاره اش چیست؟؟؟ وقتی میدانی که بمانی یک جور میسوزد... بروی هم جور دیگر...! خسته ام دیگر... کاش یکی می آمد و این معضل را حل میکرد... ما مادران جانمان برای پاره های وجودمان در می رود... اما با جهانی بغض و حسرت... مگر میشود همه چیز خوب پیش برود؟؟ وقتی هنوز نیاز به تکیه گاه داری... وقتی هنوز نبض دخترانگی ات می تپد و بیتاب یک آغوش حمایتگر هستی... بیتاب مردی که محکم تر از پدر، برای احساست، آغوش باشد... و برای تنهایی ات ،شانه.......! سخت است تنها رهایت کنند و به هرجان کندنی شده بخواهی مادرِ خوبی باشی.. مادری که خودش تکیه گاه ترین است... سخت است که بی تکیه گاه باشد...! مادری که معنای عشق است... سخت است که در حسرت عشق باشد...! به خدا خیلی سخت است!!!

#نرگس_صرافیان_طوفان

تقدیم به مادرانی که چرخ روزگار به مرادشان نچرخید... اما هنوز هم فرشته وار، مادری می کنند...!

#مادرفداکارترین_است ••قدرشان را بدانیم••

رامیسا همدمم...

ما را در سایت رامیسا همدمم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 156 تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 16:40

صفحه بندی